عارفی رادیدند

مشعلی وجام ابی در دست پرسیدند:

کجا میروی؟؟؟

گفت:

میروم با اتش بهشت را بسوزانم

وبا اب جهنم را خاموش کنم

تا مردم خدارا فقط به خاطرعشق به او بپرستند

نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم!!!



موضوعات مرتبط: داستان کوتاه عارفانه

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : somaye | نظرات ()