جهان من دیگر دگرگون شده است...

دیگر بوی ان روزها رانمیدهد روزهایی که هر ثانیه اش غرق در شوره شیرینی بودم وشب بی دغدغه ارام میگرفتم...!!!

شاید حسرت ان روزها من را به نوشتن وامیدارد اما هر چه که هست حس غریبی نیست...

جهان من دیگر به شوق امدن فردا نمیخوابد!!!

نمیدانم باکه باید گفت؟؟ ازچه باید گفت؟؟چگونه باید گفت وقتی هر کسی هزاران دغدغه ی متفاوت داردو او چگونه میتواند حسی را درک کند که تو در ان زندگی میکنی؟؟؟

شاید باید گشت...

این روزها به دنبال یک همدرد میگردم  کسی که هنوز نمیداند چیست؟؟نمیداند تاوان کدام گناهش زندگی در سیاره ای شوم به نام زمین است؟؟؟

 بازهم باید با خود تکرار کنم تادر وجودم ریشه بدوانداین که:

شاید دست نیافتن به انچه میجوییم خود اقبالی بزرگ است

من جهانی رامیجویم که میان هیاهوی شهر گم کرده ام

ایا بازهم دست نیافتن اقبالی بزرگ است؟؟؟

چهره ی بیروح وسرد من این روزها ارزو میکند که ای کاش روحی تازه در گل انسان بدمند!!!

ای کاش همه به دنبال تکیه گاه نگردیم کمی هم تکیه گاه دیگران باشیم...

.

.

نوشته شده توسط سمیه...

 

 



موضوعات مرتبط: جهان من , ای کاش

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : somaye | نظرات ()