پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:

- پدر سگ،مگه این شام چه عیبی داره که لب نمیزنی؟نمک به حروم!!!

پسر در حالی که به نون و پنیر و مقداری سبزی چشم دوخته بود از پای سفره به گوشه ای

خزید و سر به بالین نهاد.

- صبح فردا وقتی غذای پسر در بقچه پدر جای می گرفت پسرک دانست امروز بابا صبحانه

دارد، وچشمانش از شادی تر شد...



موضوعات مرتبط: داستان پسرک فقیر , داستان عشق و فقر!!!

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : somaye | نظرات ()